🔸سال ۱۳۹۷ بیست و پنج شش نفر هنرمند از تهران و مشهد و رامسر دور هم جمع شدیم تا از فیلمنامهای مستند که شیرین بر اساس زندگی اما گلدمن نوشته بود فیلمی بسازیم و به رایگان در اختیار مردم بگذاریم. شخصیت این زن و مبارزهاش برای آزادی بیان، برای حقوق اجتماعی، حق انتخاب و برابری زنان، حقوق کارگران، تفکر انترناسیونالیستیاش، پافشاری بر اصول اعتقادیش چنان بر همه ما تاثیر گذاشته بود که یکپارچه آتش بودیم. خیلی از ما با همه عقاید سیاسی و تحلیلهای او موافق نبودیم، اما مگر مهم بود؟ آن چیزی که اهمیت داشت خود او و مبارزاتش بود.
🔸هیچکدام از ما نمیدانستیم که پس از پخش کار چه خواهد شد اما باور داشتیم که این روش کار راه درست مبارزه با سانسور است و آن هم پشت نام زنی که خود از پیشقراولان مبارزات رادیکال اجتماعی و سیاسی دوران خود بود.کار را بیرون دادیم.
🔸ما چه فکر میکردیم و چه شد؟هر چه به اصطلاح «چپ» خیرهسر خشک مغز بود از صبح تا شب به ما فحش دادند: «کارتان به جایی رسیده که به لنین و انقلاب اکتبر بد میگویید؟»، «هوادار آنارشیسم شدهاید و از زنی بدکاره فیلم میسازید؟»، «اگر واقعا چپ هستید چرا از رزا لوکزامبورگ فیلم نساختید؟»، کار به تهدید جانی هم رسید: «مراقب پشت سرتان باشید چون به سراغتان خواهیم آمد!» حالا ما هی میگفتیم بابا جان دارید با چی دعوا میکنید؟ چرا همهتان نقش سازمان امنیت زمان استالین را بازی میکنید؟ بحث بر سر مارکسیسم و آنارشیسم نیست. بحث بر سر یک عمر مبارزه آشتیناپذیر این زن برای حقوق اجتماعی و آزادی بیان است. حالا مگر مارکسیسم کجای جامعه ایران است که بر سر اختلاف نظر تاریخی دارید دق میدهید خودتان را؟ کدام بحث الان مهمتر است؟ ترویج پراتیک انقلابی یا مباحث نظری و تاریخی؟
🔸ناگفته نماند که ساختن فیلم رزا لوکزامبورگ و لنین آن زمان در برنامه ما بود و میخواستیم اگر جان سالم به در ببریم، تحت عنوان مستندهای «تاریخ سرخ» در آینده نزدیک آن را عملی کنیم، که کردیم.
🔸به خرجشان نرفت که نرفت. اما جالبتر از همه بخشی از فعالین حقوق زنان بودند که اکثرا از نزدیک ما را به خوبی میشناختند و با خط فکری ما هم آشنا بودند. یکی از آنها دوستانه گفت: «خیلی دلمان میخواهد این فیلم را تبلیغ کنیم اما خوب ما آنارشیست نیستیم!»
🔸تصورش سخت است، اندیشه پویایی که در قرن نوزدهم با «نقد هر آنچه موجود است» جهانی را به سوی پیشرفت و رشد آگاهی بشری رهنمون شد، به نام همان اندیشه در ایران و بین عدهای که خود را «چپ» مینامند تبدیل به دکان دونبشی شده است که خود را مطلقا صاحب سرقفلی آن میدانند. مارکسیسم را تبدیل به امامزادهای میکنند که کسی حق نقدش را ندارد و در واقع با رواج فوبیای «چپستیزی» و با توهین و اتهام حتی به خود «چپ»ها محملی را به وجود میآورند تا در سکوت و دور ازچشم دیگران، اولا بر روی تمام اشتباهات تاکتیکی و فاجعهبار خود سرپوش بگذارند و به نام چپ دست به هر کاری -از زنستیزی گرفته تا نقض حقوق و اصول انسانی- به میل خود بزنند و کسی جرأت حرف زدن به آنها را نداشته باشد و از سوی دیگر استراژی سرکوب را همواره در صورت نیاز آماده در بساط خود داشته باشند. انگار کسی نمیداند و تاریخ را نخوانده است که چپستیزانی که به نام چپ در قرن بیستم حکومت کردند بیشتر از راستها چپ کشتند و در نهایت وقتی آششان آنقدر شور شد که خودشان هم حالشان به هم خورد آنگاه از سرکوبشدگان عذرخواهی کردند.
🔸در مواجهه با تمام این برخوردها، چه در آن زمان و چه پس از آن تا امروز، آنچه ما را به ادامه وامیداشت این جمله از اما گلدمن در سال ۱۹۱۵ بود که در جایی از فیلم میگفت: «سانسور از طرف رفقا همون اثری رو روی من داشت که تعقیب پلیس داشت. منو از خودم مطمئن میکرد، مصممتر میشدم که از هر قربانی دفاع کنم، چه قربانی خطای اجتماعی و چه قربانی تعصب اخلاقی.»
مهرداد خامنهای