🔸آقای بهمن اهل کرمانشاه است. از ساکنین قدیمی شمیران. بیش از سی سال بود که پدرم در محله چیذر نزد او موی سرش را کوتاه میکرد. «سلمانی بهمن» در یکی از کوچههای باریک محل، پاتوق آشنایان و مشتریهای قدیمی بود و تمام ظواهر و وسایل آن این تاریخ را نشان میداد. حتی قاب بزرگ عکس غلامرضا تختی بر دیوار رنگورورفته بود.
🔸من جای دیگری سلمانی میرفتم و هر بار تا پدرم من را میدیدید میگفت: باز کجا سرت را زدی؟ خیلی بد کوتاه کرده. چای دارچین بهت دادن یا آبلیمو؟ چرا نمیری پیش بهمن؟ آنقدر گفت و گفت و گفت تا یک روز که نوبت سلمانیاش بود با هم رفتیم نزد آقای بهمن.پدر با سلام و صلوات وارد شد و آقای بهمن روبوسی جانانهای با من کرد. انگار فامیل نزدیک هستیم و گفت: پدر همیشه حرف شما را میزند. مشتاق دیدار بودم.
🔸اول موی پدر را کوتاه کرد و بعد هم موی من را. در تمام این مدت آقای بهمن و پدر حتی لحظهای برای گفتگو موضوع کم نیاوردند. از سیاست جهان گرفته تا شکایت از شلوغی محل. هنگام پرداخت دیدم پدر یک ده هزار تومانی برای دو نفر ما کف دست آقای بهمن گذاشت. در حالی که آن زمان نرخ معمول سلمانی حداقل نفری سی هزار تومان بود.چیزی نگفتم. بیرون که آمدیم به پدر گفتم: چرا انقدر کم پول دادی؟ گفت: کم پول ندادم. نفری پنج تومن. مثل همیشه.«مثل همیشه»ی پدر باز میگشت به زمان حمله متفقین در شهریور ۱۳۲۰.
🔸پدر را به خانه رساندم و دوباره رفتم سراغ آقای بهمن.دوباره احوالپرسی مفصل و جریان پنج هزار تومان را پرسیدم. تازه متوجه شدم که پدر سالها است که به نرخ قدیم خودش پول سلمانی را حساب میکند و آقای بهمن هم هیچ نمیگوید. با شرمندگی گفت: این صحبتها بین ما نیست. آقا مثل پدر خودم است. ما نان نمک هم را خوردهایم. من اصلا خجالت میکشم از او پول بگیرم.
🔸چند سالی میشود که پدر دیگر نیست اما من دیگر مشتری ثابت «سلمانی بهمن» شدهام. هر ماه برای جبران کسری حساب پدر هم که شده باید سری به او بزنم. او همچنان برای آشنایان نرخی ندارد و به حساب دوستی و هم محلی و نان و نمک مبلغی وارد دخلش میشود. در عین حال همیشه از سیاست جهانی و مسائل دیگر با هم گفتوگو میکنیم. نان و نمک کم چیزی نیست.
مهرداد خامنهای