🔸سال ۱۳۹۸ مکان عمومی برای تمرین و اجرا نداشتیم. نمیخواستیم خارج از اعضای گروه که آگاهانه کار میکردند، کسی را درگیر اجراهای زیرزمینیمان کنیم. در چهاردیواری خانههایمان ملاقات میکردیم و برای پروژههای بعدی نقشه میکشیدیم.شیرین اقتباسی از نمایشنامه «آموزگاران» محسن یلفانی که در سال ۱۳۴۹ به کارگردانی سعید سلطانپور و اعضای انجمن تئاتر ایران اجرا شده بود نوشت. اجرای سال ۴۹ پس از مدت کوتاهی توقیف شد و نویسنده و کارگردان آن به حبس محکوم شدند. در اقتباس شیرین فضای آن به نوعی بیزمانی بدل شده بود. دهه ۵۰ را میدیدی اما سال ۱۳۹۸ را حس میکردی. اعتراضات معلمان و رشد تشکلهای صنفی آنها در سرتاسر کشور موضوع روز بود.
🔸تصمیم گرفتیم «آموزگاران» را در خانه خودمان فیلمبرداری کنیم. حدود سه ماه تمرینها را در اتاق نشیمنمان انجام دادیم و در نهایت با ساختن دیوارهای کاذب همانجا را صحنهپردازی کرده و تبدیل به استودیوی تلویزیونی برای تلهتئاتر کردیم.
🔸مادرم چند سالی بود که سکته مغزی کرده بود و حالش خوب نبود. نمیتوانست به تنهایی راه برود. بیشتر روز را در اتاقش دراز میکشید.از آنجا که همیشه زن پرشروشوری بود، رفتوآمدها و سروصداهای بازیگران تاثیری مثبت بر روی روح و روانش داشت. یک نسخه از نمایشنامه را به او داده بودم که به عنوان عضوی از گروه در جریان کار باشد. به سختی میخواند اما در ظاهر خود را همچنان مشتاق کار نشان میداد. چند سال پیش از این خودش از اولین اعضای گروه بازیگران اگزیت در ایران بود و در همین خانه با شیرین و دیگران تمرین میکرد. دوست نداشت با حال بیمار با دیگران مواجه شود. هر وقت در هنگام تمرین استراحت میدادیم با شیرین به سراغش میرفتیم و بلافاصله میگفت: «من کاری ندارم به کارتون برسید.»
🔸روز فیلمبرداری فرارسید. در تمام این مدت مادرم در سکوت گوش میکرد. رفتم اتاقش و پرسیدم: خوبی؟ و گفت: « آره عزیزم من خوبم. کارت خوب پیش میره؟ بچهها خوبن؟»
🔸صحنه بعدی ورود بازیگر مرد به خانه بود که صفحه گرامافون اشعار نیما را با صدای احمد شاملو بر روی دستگاه گرامافون میگذاشت و حزنآلود با آن زیر لب زمزمه میکرد:
میتراود مهتاب
میدرخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفتهی چندخواب در چشم ترم میشکند
🔸-در این لحظه بازیگر زن (همسر او) در درگاه ظاهر میشود، با شوهر و همصدا با شاملو ادامه میدهند:
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او
آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
در جگر خاری لیکن
از ره این سفرم میشکند
🔸- ناگهان صدای مادرم از اتاقش بلند شد:
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم میشکند
دستها میسایم
تا دری بگشایم
بر عبث میپایم
که به در کس آید
در و دیوار بههمریختهشان
بر سرم میشکند
🔸همه ساکت میشویم و بغض میکنیم.- کات!
مهرداد خامنهای