06 Oct
ماشاالله رفیق انورخوجه

🔸در بحبوحه جنگ بالکان در زاگرب وضع اقتصادى خراب بود و بحران همه‌گیر، پول درآوردن را همچون كندن مو از تن خرس كرده بود.روزى يكى از دوستانم که از ایران می‌شناختمش و دوره تخصص دندانپزشكى‌اش را مى‌گذراند با من تماس گرفت كه بيا يك عده تاجر ايرانى در نمايشگاه بين‌المللى شركت كرده‌اند و به اميد فروش کالاهای‌شان كلى جنس با خود آورده‌اند و همه روى دست‌شان باد كرده است. گفتم خوب چه كار کنم؟ من كه تاجر نيستم. راستش بنا به تجربيات نه چندان خوب گذشته اصلا نمی‌خواستم دور و بر هموطنان در خارج از كشور آفتابى شوم و سرم به كار خودم بود. به دوستم هم در لفافه همين را گفتم و این که مواظب باشد از اين جماعت بازاری اگر شرى به او نرسد، خيرشان پيشكش.اما او اصرار می‌کرد كه تو بيا فقط به من كمك کن، با اين‌ها طرف نيستى، شهریه باید بدهم و چه و چه. قبول کردم.
🔸يكى از اين تجار دو تن پسته خام آورده بود. گویا کسی در ايران كارشناسى كرده بود كه خارجيان اساسا پسته شور دوست ندارند و معلوم شده بود که برعکس خارجيان اتفاقا اصلا به پسته خام لب نمى‌زنند. حال برگرداندن آن همه پسته برای‌شان در حکم آفتابه خرج لحيم بود.طرف مربوطه با رفيق من به توافق رسيد كه سود پسته‌ها مال ما باشد و اصل قيمت خريد را هر وقت فروختيم به او بدهيم.
🔸ما همچون مسافران سفينه استارترك با دو تن پسته خام قدم به سرزمين‌هاى ناشناخته گذاشتيم. دانش علم دندانپزشكى و هنر را روى هم ريختيم و به اين نتيجه رسيديم كه بايد پسته‌ها را شور كنيم تا به فروش برسد. با اين تصميم در پى پيدا كردن تنور برآمديم. تنور كجا دارد؟ نانوايى! رفتيم در شهر به دنبال كرايه نانوايى و جماعت نانوا وقتى مى‌شنيدند كه ما می‌خواهیم پسته تفت بدهيم غش‌غش مى‌خنديدند. اين يك طرف داستان بود و طرف ديگر داستان پيدا كردن خريدار برای پسته‌ها پس از تفت دادن بود!
🔸دو نفرى رفتيم به بازار تره‌بار تا ببينيم كسى را پيدا مى‌كنيم؟ از بخت خوش ما جوانى اهل آلبانى را يافتيم به نام نِوجَت. در همان چند كلام اول متوجه شد كه ما اين کاره نيستيم و به دنبال يك لقمه نان آمده‌ايم. او که اقلیت قومی مسلمان در كشورى كاتولیک بود و فكر می‌كرد چون ما ایرانی هستیم لابد مثل او از اين حس‌های مذهبی داريم، دائم الحمدالله و ماشالله و انشاالله را چاشنی جملاتش می‌کرد. رفيقم هى به من سقلمه مى‌زد كه من هم حرفی بزنم و ماشاءالله و… از این صحبت‌ها بگویم. من خون خونم را می‌خورد و لام تا كام حرف نمى‌زدم. فکر می‌کردم وامصیبتا، هر چه رفیق انور خوجه تمام مساجد را تبدیل به کتابخانه کرد و سال‌ها دهان ملت آلبانی را آسفالت کرد تا مذهب از سرشان بیافتد، آخرش شد این! 
🔸بالاخره نوجت بچه‌مسلمان تصميم به همکاری با ما گرفت و نه تنها متعهد شد كه پسته‌هاى ما را در صورت شوركردن به قيمت خوب بخرد، بلكه پذیرفت تنور نانوايى مناسب براى انجام اين كار را نيز براي‌مان مهيا كند. تلفن ردوبدل کردیم و ما در انتظار خبر از نوجت نشستیم!دو روز نگذشته بود كه او زنگ زد و گفت يك نانوايى پيدا كرده است خارج از شهر كه متعلق به هم‌ولایتی‌های او است و از ١٢ شب تا ٤ صبح آزاد است، در آنجا مى‌توانيم عمليات خارق‌العاده خود را انجام دهيم.
🔸ما هم خوشحال همان شب رفتيم به آدرس آن نانوايى و با جمع مسلمانان آلبانیایی مواجه شديم كه كار با تنور را به ما ياد دادند و با انبوه انشالله و ماشالله ما را در آنجا تنها گذاشتند. پسته‌ها را از بسته‌بندى‌هاى زيبای ایرانی باز كرديم و پهن كرديم و نمك زديم و در تنور گذاشتیم. سرى اول جزغاله شد و همين‌طور سرى دوم و بالاخره در سرى سوم كم‌كم مزه‌اش براى ما دو استاد طباخى پسته ایرانی قابل قبول شد. تا ٤ صبح آن ‌روز دو گونى پسته آماده کردیم و رأس ساعت ٦ آنها را به نوجت تحويل داديم. در هنگام وداع او را قسم آلبانيايى تحت عنوان "بِس" داديم كه يعنى ديگر خون‌های‌مان را با هم قاطى كرده‌ایم و در واقع می‌دانستیم اگر سرمان را کلاه بگذارد آه در بساط نداریم که پول تاجر ایرانی را بدهیم.
🔸٣ روز بعد نوجت تماس گرفت كه دو گونى فروخته شد و بياييد پول‌تان را بگيريد و سرى بعد را آماده كنيد!ما ديگر از شعف اولين موفقيت بين‌المللى و فراحرفه‌اى خود سر از پا نمى‌شناختيم و از ذوق، يك ماهه دو تن پسته را فروختيم و هزينه ۶ ماه زندگى براي‌مان فراهم شد.از آن پس هر وقت كسى از آلبانی صحبت می‌کند من دیگر به رفیق انور خوجه و حزب کار آلبانی فکر نمی‌کنم بلکه به ياد نوجت و دیگر دوستان نانوای او مى‌افتم و در دل مى‌گويم: انشالله، ماشالله و الحمدالله به این انسان‌های شریف.
مهرداد خامنه‌ای


نظرات
* ایمیل در وب سایت منتشر نخواهد شد.
I BUILT MY SITE FOR FREE USING