12 Oct
مادری در غربت

🔸 خانم زهره در ایران معلم کودکان ناشنوا بود. از بندرعباس. با دو فرزند خردسالش تایماز و الناز. یک سالی بود که در بلگراد پناهجو بودند. او برای ما جوان‌ترهای غربتی نزدیک‌ترین شخصی بود که می‌توانستیم به عنوان مادر تصور کنیم. مهربانی‌اش، مهمان‌نوازی‌اش و گاه‌و‌بی‌گاه پندواندرزهای مهم‌اش از زندگی.

🔸 یک بار تازه با یکی از هم دانشکده‌ای‌هایم دوست شده بودم. چند بار هم یکدیگر را در فضای خارج از دانشگاه دیده بودیم. فکر کردم وقتش است دوستم را برای صرف شام به منزل دعوت کنم تا فرصت بیشتری برای آشنایی داشته باشیم. مشکل اما آنجا بود که من جز پختن کته و غذاهای دم‌دستی دانشجویی چیز دیگری بلد نبودم و اساسا در زمینه آشپزی کارم خراب بود چه رسد به پخت‌وپز برای مهمانی.

🔸 با ناامیدی از خانم زهره مشاوره خواستم تا برای این مهمانی، پختن نوعی غذای کم‌خرج و ساده اما خوب را به من آموزش دهد. او گفت پختن غذای خوب تجربه می‌خواهد قرارت را که مشخص کردی من می‌آیم خانه‌ات خودم برایت غذا می‌پزم و همه چیز را آماده می‌کنم. تو فقط دوستت را سر وقت بیاور خانه.

🔸 روز موعود حدود ساعت شش عصر در خانه را باز کردم. میز کوچکم با رومیزی کار دست ایران و گلدان گل نرگس روی آن  تزیین شده بود. ظروف‌ غذا در گوشه‌ای با دقت  چیده شده بودند و آماده سرو غذا بودند.درون فر ماهی‌شکم‌پر به سبک جنوبی آرام جلزوولز می‌کرد و بوی مطبوعی از سبزیجات مخصوص آن فضای خانه را پر کرده بود. شراب قرمز با لیوان‌های پایه بلند مخصوص آن (که من نداشتم) گوشه دیگر بود.دوستم چنان از این فضا و پذیرایی لذت برد که مجبور شدم راستش را به او بگویم و او حتی بیشتر از وجود چنین افرادی در زندگی‌ام شگفت‌زده شد. خانم زهره چنین دوستی برای من در غربت بود.

🔸 بار دیگر خانم زهره در زمان امتحانات نیم‌ترم اول در دانشکده به کمکم آمد. موضوع کار عملی ما در درس کارگردانی روایت یک داستان در ده شات (عکس) بود. عکس شماره ده باید نتیجه نه عکس دیگر می‌بود و پایان داستان.من داستانم را در یک بیمارستان کودکان جای دادم بدون داستان‌پردازی دقیق. زنی با چند بسته کادو نزد کودکان بستری می‌رود و بدون آشنایی قبلی به آنها محبت می‌کند و عکس‌العمل کودکان نسبت به رفتار این زن غریبه.خودم یک دوربین را دست گرفتم و به محمود، یکی از بچه‌های پناهجوی ایرانی که دستی در عکاسی داشت دوربین دوم را دادم. خانم زهره هم نقش آن زن غریبه را بر عهده گرفت. دانشگاه اجازه عکاسی در بیمارستان و بچه‌ها را برایم گرفت و همه کار را در عرض یک ساعت باید انجام می‌دادیم.

🔸 نیم ترم اول دانشگاه را با تمام بی‌سوادیم به کمک دوستان پناهجوی ایرانیم در بلگراد پشت سر  گذاشتم. 
🔸 خانم زهره با الناز و تایماز یک سال بعد به کانادا رفتند.

🔸 در ادامه عکس‌های خانم زهره است در بیمارستان کودکان بلگراد که برای امتحانم  از ایشان گرفتم.

نظرات
* ایمیل در وب سایت منتشر نخواهد شد.
I BUILT MY SITE FOR FREE USING