09 Oct
اساتید کارگردانی: ولادان اسلیپچویچ

🔸 در شش ماه آغاز تحصیلم در دانشکده هنرهای دراماتیک بلگراد به این امر وقوف کامل یافتم که در دنیای هنر یک نادان به تمام معنا هستم. توهماتی که تا قبل از آن تمام فضای فکری من را به خود مشغول کرده بود در عمل نشان داد که حبابی بیش نبوده است. اساتیدی که در مام وطن و فراتر از آن، دنیای هنر را به جبهه جنگ حق علیه باطل، هنر متعهد و غیرمتعهد، هنر برای هنر و هنر خلقی، فرم و محتوا، علمی و تجربی، این دیدگاه علیه آن دیدگاه و چه ‌و چه برای‌مان ترسیم کرده بودند در واقع بنا بر منافع خودشان در محیط فکری سرکوب‌شدگان عمل می‌کردند و حرف مفت زده بودند. آن جناح‌بندی‌های حیدری و نعمتی در دنیای واقعی هنر و کار عملی آن اصلا وجود خارجی نداشت. دعوا بر سر توانایی افراد در انجام کارشان بود .

🔸 «یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی» 
یا می‌توانستی جای پایت را باز کنی تا چند نفر دیگر حرفت را بشنوند و یا توانش را نداشتی. نه سانسوری بود و نه آقابالاسری، هر امکانی که برای کار نیاز داشتی در اختیارت بود. هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو! اینجا دیگر با حلواحلوا کردن و پُز روشنفکری دهان شیرین نمی‌شد. کسی حوصله فلسفه‌بافی نداشت که وراجی درباره هنر را به حساب کار هنری بگذارد. اساتید محترم هم هیچ اصراری بر چانه‌زدن برای ارتقاء شعورت نداشتند. شعور حرفه‌ای، پیش فرضی بود که من البته نداشتم. 

🔸 این را در همان هفته‌های اول فهمیدم که مباحث اساتید با دانشجویان بر اساس دانشی بود که همه در کلاس درس دارا بودند، جز من. استاد درسش را بر اساس نمونه‌های عملی ارائه می‌کرد. توضیح اضافه نمی‌داد و همه مثل نقل‌و‌نبات پندها را می‌گرفتند تا از آن در کار عملی خود استفاده کنند، جز من. آخر اوج درک هنری من به دو فیلم «هملت» گریگوری کوزینتسف و «عروج» لاریسیا شپیتکو خلاصه می‌شد و اینجا همکلاسی‌هایم هر کدام قبل از این که پایشان به دانشگاه باز شود دایرة‌المعارف هنر بودند و جامعه از پیش فضای رشد لازم را در زیرساخت‌های فرهنگی‌اش برای‌شان مهیا کرده بود.

🔸 در اوج ناتوانی‌ام با یاد فرانسوا تروفو این کودک بزهکار سینما که گفته بود هر روز چند فیلم می‌بیند و تعدادی کتاب می‌خواند تا خود را آموزش دهد، روزانه تا پاسی از شب چند فیلم می‌دیدم تا بالاخره پس از چند ماه احساس کردم که کم‌کم متوجه حرف‌ها می‌شوم و دیگر مات به دهان دیگران نگاه نمی‌کنم. حال در ترم دوم زمان عمل بود و درست در همین نقطه بود که یا می‌توانستم پایم را از گلیم افکار عقب‌مانده موطن سرکوب‌شدگان قدری فراتر بگذارم  و وارد دنیای بی‌دروپیکر هنر شوم و یا در همان حد سابق می‌ماندم و گناه شکست خود را به گردن دیگران می‌انداختم . با نوستالژی وطن و خط‌و‌نشان کشیدن برای مخالفین فرضی سر خود را گرم می‌کردم؛ چرا که جایی بیش از آن برایم در جهان واقعی وجود نداشت. 

🔸 تکلیف کارگردانی ترم دوم ما ساختن یک فیلم صامت تا مدت زمان ده دقیقه بود. سناریوی «زیر هشت» را نوشتم. استاد کارگردانیم ولادان اسلیپچویچ گفت ساختن این سناریو برای تو سخت است. کار ساده‌تری دست بگیر!  گفتم: نه استاد می‌سازمش.گفت: از من گفتن، خود دانی. اگر نتوانی سال را مردود خواهی شد.می‌دانستم که ساختن فیلم کوتاه «زیر هشت» پله اول پوست‌انداختنم است. با جان کندن ساختمش. سه روز زمان برای فیلم‌برداری داشتم و سی دقیقه فیلم خام شانزده میلیمتری. روز اول برای یک حرکت دوربین نصف روز کاری را به هدر دادم. یک سوم فیلم خام صرف هیچ شد.

🔸 دیگر نه زمان کافی داشتم و نه فیلم اضافه برای هدر دادن. دو روز باقی‌مانده را مثل یک ژنرال در زمان جنگ همان‌طور که باید کار کردم و نتیجه‌اش این شد که پس از ساختن فیلم «زیرهشت» استادم با من دست داد. دستی که معنایش این بود: به دنیای ما خوش‌آمدی. پس از آن همکلاسی‌هایم در بحث‌های‌شان من را هم وارد می‌کردند و نظرم را می‌پرسیدند. از این فیلم بود که فهمیدم در این حرفه فقط باید بی‌وقفه آموخت و ساخت و همین. حرف‌زدن برای مخاطب است و نه  کننده‌‌ی کار.

 مهرداد خامنه‌اى

 عكس: 
Vladan Slijepčević (Skoplje, 1930 — Beograd, 1989) 

زیر هشت
دانشکده هنرهای دراماتیک بلگراد 
کارگردانی - سال یک - ترم دوم‌ 
مه ۱۹۸۸ 
 ۱۶ میلیمتری - صامت

نظرات
* ایمیل در وب سایت منتشر نخواهد شد.
I BUILT MY SITE FOR FREE USING