🔸ساختمان بزرگ سندیکای کارگران در مرکز شهر بلگراد سینمای مجللی داشت که معمولا به صورت تخصصی فیلمهای مستند درجه یک نشان میداد. در یکی از روزهای پس از دانشگاه جلوی آبنمای آن نشسته بودم و منتظر ساعت شروع فیلم بودم. اوایل پاییز ۱۹۸۹. مردی بور به سمتم آمد و با انگلیسی دستوپاشکسته چیزی درباره ماشینش گفت. زبان محلی بلد نبود. فکر کردم لابد ماشینش خراب شده و کمک میخواهد. فهمیدم چک است. به خودم گفتم حتما توریست است اما به سمت ماشین که میرفتیم به سختی توضیح داد که پناهنده است و کار رفتنش به کانادا درست شده و ماشینی که با آن به همراه خانواده به یوگسلاوی آمدهاند روی دستش مانده است و حال باید بروند.
🔸به ماشین که رسیدیم اعضای خانوادهاش شامل همسر و دو دختر کوچک داخل آن بودند و کنجکاو ما را نگاه میکردند. بیشتر توضیح داد که قصد دارد ماشینش را بفروشد. ارزان. من گفتم دانشجو هستم و پول ندارم. گفت فقط خارجی میتواند این ماشین را در اینجا از او بخرد. برایم جالب بود که آقای چک همینطوری به وسط شهر بلگراد آمده بود و عدل اولین کلهسیاه را که پیدا کرده بود قصدش را صادقانه با او درمیان گذاشته بود.ماشین آنتیک بود. فورد فالکون مدل ۱۹۶۴ اما تمیز مثل دسته گل. مرد چنان چانه میزد و در نگاهش استیصالی بود که خودم را مثل آیینه (که بارها در شرایط زندگی در خارج از کشور مثل او قرار گرفته بودم) در آن دیدم.
🔸گفتم آخر من نه گواهینامه رانندگی دارم و نه پول برای ماشین خریدن و برای اثبات امر کیف پولم را بیرون آوردم تا نشان دهم چیزی ندارم. از قضا کرایه خانهام که دویست مارک آلمان غربی بود را در کیفم داشتم که به صاحبخانهام بدهم و تا من بخواهم با سندم توضیح بدهم مارکها را دید و گفت چقدر است؟ گفتم دویست. گفت باشد. گفتم آخر اینطور که نمیشود. کم است. گفت نه کافی است. تا سرم را بگردانم سند ماشین با پلاک چکسلواکی دستم بود و خانواده چک خوشحال از دور برایم دست تکان میدادند. من ماندم و فورد فالکون ۱۹۶۴. حالا بدون گواهینامه چطور این ماشین را به خانه ببرم؟ دیدن فیلم آن روز که به فنا رفت و من آرام آرام ماشین را راه انداختم و خود را به خانه که در خارج از شهر بود رساندم.
🔸خرید این ماشین باعث شد منی که تا آن روز در آن کشور دست از پا خطا نکرده بودم به صورت روزمره خلافکار شوم. آنقدر ماشینسواری کیف میداد که حاضر بودم غذا نخورم ولی بنزین بزنم و دیگر هرروز در سرمای زیر بیست درجه منتظر اتوبوس سرکوچه نمانم تا تمام چهارستون بدنم تا رسیدن به دانشگاه خشک شود.بدبختی کار اینجا بود که ماشین هر چند کیلومتری آب خالی میکرد و جوش میآورد و آنقدر قدیمی بود که امکان تعمیرش نبود. اما من از رو نمیرفتم. صندوق عقب درندشت فورد فالکون پر از بطریها و گالنهای آب بود و هر یک ربع بیست دقیقه میزدم کنار سیرابش میکردم.
🔸پلیس هم چند بار جلویم را گرفت و کارت عضویت هنرکده آزاد هنرپیشگی آناهیتا تهران را به جای گواهینامه نشان میدادم و حتما در کنارش دفترچه دانشجویی دانشکده هنرهای دراماتیک را میگذاشتم. پلیس با خوشرویی همواره بدرقهام میکرد و عموما در چند جمله نظرشان را میگفتند: کارگردان. آفرین. از ما فیلمهای خوب بساز!تبدیل به گاو پیشانی سفید در شهر شدم و پس از مدتی پلیس دیگر در مسیر معمول رفت و آمدم جلویم را نمیگرفت. فورد فالکون ۱۹۶۴، پلاک چکسلواکی، ایرانی، دانشجوی کارگردانی.
🔸مسئله اما جوک داخلی در بین همکلاسیهایم در دانشگاه بود و فورد فالکون بیچاره همچون وانتبار مدتها برای همه ما دانشجویان کارگردانی در انتقال وسایل فیلمبرداری و رفتوآمدهایمان کار کرد تا یک روز در نزدیکی همان محل فروخته شدنش زیر بار مُرد و در کنار خیابان به حال خود در غربت رها شد.
مهرداد خامنهای