🔸تا همین چند سال پیش فکر میکردم تا هرکس از فامیل و دوست و آشنا مرد باید بنشینم و زار بزنم و اگر به سوگواری نزدیک میشدم زور میزدم تا غم و غصهام را به او نشان دهم.تا این که چند سال پیش پدر دوست صمیمی نروژی من مرد.با شنیدن خبر مرگ پدر او لباس سیاه برتن کردم و خود را بی معطلی به خانهاش رساندم. در راه بغضهایم را جمع کردم که در زمان اصابت به دوستم گولهگوله اشک نثارش کنم.فکر میکردم لابد در خانه او همه جمع شدهاند و زودتر باید خودم را برسانم تا حداقل برای پذیرایی کمکش کنم.
🔸اینها اما همه تخیلات فرهنگ یک ایرانی بخت برگشته و پرورش یافته در کشور مرگ و عزا و زاری بود. دوستم در منزلش را که باز کرد از وجودم متحیر شد و پس از گریه من حالت شوک به او دست داد و فکر کرد شاید از کس و کار من کسی مرده است.
🔸وقتی خود را قدری جمع و جور کردم دیدم اولا او در خانه تنها است، نه لباس سیاه، نه چشمهای ورم کرده و نه بیشرف حتی یک قطره اشک برای پدرش میریخت. بدتر از همه لنگش را دراز کرده بود، گیلاسی شراب مینوشید و به بیلی هالیدی گوش میکرد.
🔸چون با هم دوست نزدیک بودیم گفتم مگر پدرت نمرده؟ این چه وضعی است؟گفت وضعی نیست، مرده است دیگر. گفتم کسی نمیآید؟ گفت نه! مراسم فلان روز در فلان جا است و چون او کمونیست بود به کلیسا هم نمیرویم و یک راست در قبرستان دفنش میکنیم.گفتم حالت خوب است؟ تنهایی اذیتت نمیکند؟ گفت نه ما اصلا وقتی کسی از نزدیکانمان میمیرد دورش را خالی میکنیم تا به حال خودش باشد. و با خنده گفت البته اگر دوست ایرانی نداشته باشیم.
🔸در مراسم پدرش همه دوستان حضور داشتند و در اتاق دیگری درون تابوت باز جنازه بود که هر کس میخواست بالای سرش میرفت تا با او خداحافظی کند.این طرف همه گل میگفتند و گل میشنیدند. هر کس دلش میخواست خاطرهای تعریف میکرد. نه ضجهای، نه شیونی، نه غش و ضعف کردنی.
🔸من به یاد خاطرهای افتادم.جریان از این قرار بود که چون این پدر دوستم در عین سالمندی علاقه داشت که تنها زندگی کند هر روز از طرف دولت نهار و شام آماده برایش در منزل میآوردند و او فقط باید گرم میکرد و میخورد. پیرمرد چندان اشتها نداشت و همیشه غذا زیاد میآمد و من چون بیشتر اوقات سر کار بودم و وقت آشپزی چندانی نداشتم دوستم غذاهای بستهبندی را از خانه پدرش برای من میآورد و من از کار که به خانه میرسیدم غذایی لذیذ و مقوی انتظارم را میکشید.به همین مناسبت در مراسم او گفتم: رفیق گرامی خیلی ممنونم از این که اشتهای محدودت باعث شد که شکم رفیقی دیگر را با غذاهای اضافیات سیر کنی و هرگز این محبت تو را فراموش نمیکنم. زنده باد کمونیسم!خنده حضار.
مهرداد خامنهای