🔸اکبرآقا در سنین نوجوانی از یکی از روستاهای شمال ایران به تهران آمد و به عنوان شاگرد در تعمیرگاهی مشغول به کار شد. پس از چند سال کار با دختر یکی از همولایتیهایش که در تهران وضع مالی به مراتب بهتری از او داشت ازدواج کرد. آدم پرتلاشی بود و در همان تعمیرگاه که کار میکرد با سرمایه و اندوخته خود شریک شد. او مورد اعتماد همکاران صنف خود بود. پس از انقلاب در و تخته به هم خورد و رئیس تعاونی صنف خود شد. در چشم برهم زدن از خانه کوچک جنوب شهر خود به خانهای بزرگ و ویلایی در شمال شهر تهران نقل مکان کرد.
🔸با این نقل مکان آن چهره دوستداشتنی انسانی زحمتکش و به غایت افتاده ناگهان دگرگون شد. گرچه همچنان برخی عادات روستایی خود را حفظ کرده بود اما با ناشیگری سعی میکرد خود را همطراز طبقه جدید اجتماعیاش نشان دهد. تا چند سال پیش همه حرفهایش از خاطرات کودکیاش در روستایش بود اما امروز تحلیلهای سیاسی عجیب و غریب ارائه میداد. از نرخ طلا و پیشبینی بالا رفتن قیمت دلار حرف میزد. چند بار به مکه رفت و دیگر همه او را «حاج آقا» خطاب میکردند. سواد چندانی نداشت و در صحبتهایش شنیده میشد که میگفت: امروز رفتم «سفارت» امور خارجه. یا رفتم بلیط «لِفتانزا» خریدم(منظور شرکت هواپیمایی لوفتهانزا بود).
🔸جالب این بود که هر چه دکتر و مهندس و استاد دانشگاه در اطرافش بودند، به دلیل پولی که او را در جایگاهی متفاوت قرار داده بود بر تمام ادا و اطوارهای نچسبش صحه میگذاشتند و «حاج آقا» را در صدر مجالس مینشاندند و بر کلیه اظهاراتش مهر تایید میزدند. البته این دوستی از روی منافع بود چرا که همه آنها مقداری از سرمایه خود را به او سپرده بودند تا ماهانه سودی نصیبشان کند.در روستای محل تولدش مسجدی بزرگ ساخت تا دعای خیر هم ولایتیهایش همواره بدرقه راهش باشد و البته بدانند که او به کجا رسیده است.
🔸در تهران پشت ماشین دوازده سیلندر آمریکایی که به اندازه یک کشتی بود مینشست تا همه بدانند که او رئیس تعاونی است. گر چه حاج آقا و حاج خانم در داخل آن ماشین غول پیکر به دلیل کوچکی جثه، به سختی دیده میشدند.
🔸در منزلشان در تهران به روی تمام روستائیان باز بود و برای حل کلیه مشکلات آنها چه حاج آقا و چه حاج خانم مشاوره رایگان میدادند. اکبر آقا همچون رئیس جمهور در تبعید (نمیگویم کدخدا چون در شأنشان نبود) روستای خود بود.
🔸تا این که ورق برگشت. «حاج آقا» ورشکست شد. طلبکاران امانش را بریدند. آنقدر بدهی بالا آورده بود که مجبور شد خود را مخفی کند. برای رهایی از چنگال چکهای بیمحل، خانه ویلایی شمال شهرش را سه بار با افرادی متفاوت قولنامه کرده بود. اما بالاخره دستگیر شد و چندین سال در زندان بود. نه تنها خودش که فرزندان و برخی دیگر از اعضای خانوادهاش هم به جرم کلاهبرداری زندانی شدند و به خاک سیاه نشستند.
🔸پس از آزادی از زندان روزی «حاج آقا» که تکیده شده بود قصد رفتن به محل کار اولش یعنی همان تعمیرگاه دوران نوجوانیاش را داشت. در پیاده رو هنوز به محل تعمیرگاه نرسیده بود که کسی از پشت سر سطلی گُه بر سرش خالی کرد.دیگر کسی او را ندید.
مهرداد خامنهای