🔸۱- باتار تومر نوجوانی است شانزده ساله از کشور مغولستان. در نروژ به تنهایی پناهنده شده است. در کلوب جوانان با او ملاقات کردم. در صفحه کامپیوتر، وبسایت جهانی گیمرهای کامپیوتری را باز میکند و به من نشان میدهد. نام او در مقام اول قرار دارد. ظاهرا به این جایگاهش اهمیت نمیدهد اما غرور را در پس آن چهره جوانش میشود به روشنی دید. او از کسانی بود که در چندین زدوخورد خیابانی شرکت کرده بود و در لیست «بچههای ناجور» پلیس قرار داشت.
🔸میگوید: از کسانی که به من حرف زور بزنن خوشم نمیآد. من به کسی کاری ندارم. اما خیلی وقتها بیخودی به من پیله میکنن که چرا نروژی حرف نمیزنم. من دوست دارم انگلیسی حرف بزنم. میگن تو باید نروژی حرف بزنی. میگن چرا اومدی اینجا. برگرد کشورت. بعدش خوب معلومه که دعوا میشه.
🔸من را به سمت ایستگاه تراموای شهری میبرد. سوار که میشویم موزیک «این روزها»ی ناتالی مرچنت را پخش میکند. دیگر حرف نمیزند و تصاویر بیرون پنجره حاکی از مسیری است که او هر روزه به سمت خانهاش آن را طی میکند.
🔸در مسیر پیادهروی تا خانهاش میگوید: در کلاسهای درس همه پیر هستند. هیچکس همسن من نیست. صد بار یک چیز را معلم تکرار میکند. حوصلهام سر میرود. خستهکننده است. اگر سر کلاس نروم کمکخرجم را قطع میکنند. من بیشتر اوقات سر کلاس میخوابم و در خانه تا دیروقت گیم بازی میکنم.
🔸به اتاقش که میرسیم یک تخت است، یک کامپیوتر و در قابی زیبا عکسی است از او و سگی از نژاد بانخار مغولی. بلافاصله میگوید: این تومی است. سگ من است. منتظر است که پاسپورت نروژیام را بگیرم و به اینجا بیاورمش. سکوت. ادامه میدهد: کار پیدا میکنم و خانه خودم را اجاره میکنم. هجده سالم که شد از دست اینها راحت میشوم.تکرار میکند: «تومی» منتظر است. سکوت میکند. بر روی تخت مینشیند و بار دیگر موزیک «این روزها»ی ناتالی مرچنت را پخش میکند.
🔸۲- با دوست نروژىام شركت فيلمسازى تاسیس کردهایم. او جامعهشناس است. هدفمان استفاده از فيلم به عنوان ابزاری است که براى كمك به کشف، واكاوى و تحليل معضلات اجتماعى استفاده میشود.
🔸اداره پليس شهرى در نروژ سفارش پروژهای را میدهد: «ميزان جرايم در سال جارى به ميزان يك درصد افزايش يافته است و اكثر متخلفين خارجيان مقيم اين شهر هستند. به منظور پيشگيرى نياز به برقرارى ديالوگ و آشنايى نزدیک با فرهنگهاى مختلف داريم.» و این که آيا ما مىتوانيم به آنها كمك كنيم؟
🔸پروژه «خودنگاره» را به آنها پيشنهاد كرديم: «تعداد ده نفر از اهالى شهر بامليتهاى مختلف انتخاب شوند و به آنها اين امكان را بدهيم تا از خود فيلم مستند بسازند.»
🔸دیدگاه ما بر اساس نظريه ورتف و سینما حقیقت بود. دوربين چشم است و وسيله ضبط واقعيت، چه مىشود اگر اين «چشم» اساسا فيلمساز نباشد و خود واقعيت پشت آن قرار گيرد؟ فيلمساز تنها عاملی تكنيكى مانند خود دوربين و لنز و غيره باشد. چه میشود اگر خود سوژه تدوينگر احساسات و منطق خود باشد؟
🔸همکار جامعهشناس من اصرار داشت كه در این پروژه و كنار ده سوژه از مليتهاى گوناگون، افرادى از خود پليس نيز مىبايست «خودنگاره» بسازند و همه در کنار هم قرار گیرند. وگرنه ديالوگى برقرار نخواهد شد و موضوع يكطرفه خواهد بود. او مىگفت تا زمانى كه از موضع بالا به مسائل نگاه میكنيم درکی واقعی به وجود نخواهد آمد و بايد برخورد از يك زاويه كاملا انسانى باشد تا تاثير درست خود را بگذارد. پليس نظرى كاملا مثبت نسبت به ده فيلم اول داشت ولى در مورد «خودنگاره» افراد پليس سکوت کردند. در دو هفته آينده قسمت اول پروژه با بودجه كافى تصويب شد اما قسمت دوم آن به «بعد» موكول شد. «بعدی» که اتفاق نیفتاد و پروژه ما در حد مونولوگ باقی ماند.
مهرداد خامنهاى