🔸١٧ سالش بود، دانشآموز سال آخر دبیرستان. دختری ريزنقش، باهوش، منضبط و پيگير. اواخر شهریورماه سال ۱۳۹۳ به گروه ما پیوست. مسئوليتهاى اجرائى به او محول شد. دستيار مدير صحنه بود. به صورت خستگىناپذيرى از هر مسئوليتى استقبال میکرد. ابتدا سه روز آخر هفته با وجود تمام سختیهای رفتوآمد و مخالفتهای خانواده خودش را به محل نمایش میرساند.
🔸پس از مدتی تصمیم گرفت که دیگر نیاید. برایم نوشت: «این کار برایم خستهکننده است و تصمیم گرفتهام که دیگر ادامه ندهم.» اما دیری نپایید که دوباره برگشت و نوشت: «فهمیدم که تئاتر تنها وسیلهای هست که باعث میشه از دنیای بیرون و همهی دغدغههایش برای چند ساعت کنده بشم و بهشون فکر نکنم و آروم باشم و این حسی است که من فقط در اینجا اون رو تجربه کردم. فهمیدم که تئاتر داره از من تنبل یه آدم مسئولیتپذیر میسازه. فهمیدم که تئاتر به من کمک میکنه با آدمهایی ارتباط برقرار کنم که شاید هیچوقت نمیتونستم بدون این وسیله باهاشون حرف بزنم و ارتباط داشته باشم.»
🔸او بعدتر خود را به تمرينهاى بدن و بيان بازیگران هم میرساند و زيرچشمى به من نگاه میكرد كه ببیند آيا متوجه او هستم يا نه. متوجه شدم كه از بازيگران و بازیگردان نمایش در زمان فراغت سؤالات تخصصى دربارهى فن بازيگرى میپرسد. به همين ترتيب متوجه شدم که ديالوگهاى نقشها را از بر شده است. ایفای نقشهایی کوچک را به او محول کردم. از هر اجرا تا اجراى ديگر پيگيرانه مىآموخت و پيش مىرفت. اجرای مونولوگ «مادر عزيزم» اثر شرمين عبيد چنايى شاهکارش بود.
🔸در یکی از اجراهای هملت از اوايل صحنه دو متوجه شديم حالش عادى نيست. دچار شوك عصبى شده بود. بدنش مىلرزید و انگشتانش قفل شده بودند. آماده بودم هر لحظه نمايش را قطع کنم. اما او بر روى صحنه ماند و تا به آخر نمایش ادامه داد. همكارانش پشت صحنه در پايان صحنه پنجم هقهق گريه سر داده بودند و او نشان داد كه حرفهاى بودن به سن و سال و تجربه نيست، بلكه به پايبندى به اصول و عشق به کار است.
🔸او برایم نوشت: «تئاتر چیزهای زیادی رو به من ثابت کرد و به من فهموند که همهچیز میتونه تغییر کنه و من هم همینطور…»
مهرداد خامنهای