🔸وحشتی که خطر ابتلا به کووید ۱۹ با خود آورد تنها مسئله خود این بیماری و همهگیری آن نبود. این پاندمی برای مدتها انسانها را از هم دور کرد و در شرایطی که تلاش میکردیم تا در جو خفقان و کووید سیاسی حاکم لااقل هسته کوچک هنری خود را سرپا نگهداریم و زنده بمانیم ناگهان همه بندها را گسست. در بهترین حالت تبدیل به موجوداتی مجازی شدیم. رابطه هرروزه و ساده انسانی که سرچشمه همه آموزههای واقعی هنری است قطع شد.انگار همهچیز دست به دست هم داده بود تا سکوت مرگ بیش از پیش بر این جغرافیا حاکم شود.
🔸در سال ۱۳۹۹، در حین یکی از گفتگوهای مجازی با آقای محسن یلفانی در پاریس او از نمایشنامهی «دختری با روبان سرخ» خود صحبت به میان آورد. او در این مونولوگ از نگاه یکی از قربانیان قتلعام مخالفین سیاسی در دهه شصت با نگاهی بسیار شخصی به آن دوران پرداخته بود.نمایشنامه را برایم با ایمیل ارسال کرد. نگاه انسانی او شگفتانگیز بود. در همان خوانشهای اول به اعماق وجود انسان نفوذ میکرد و در هر سطر آن تصاویر در ذهنم شکل میگرفت. ناخودآگاه شیرین را در ذهنم مجسم میکردم که نقش آن دختر جوان را ایفا میکند. دقیقا میدانستم که چگونه باید اجرا شود. حتی تدوین تصاویر و متن به شکلی کاملا منطقی جای خودش را پیدا میکرد. کلید رهایی ما زندانیان کووید ۱۹ در اجرای آن بود.
🔸شیرین از این ایده استقبال کرد. پیشنهاد کردم که تمریناتش بر روی متن را با خود آقای یلفانی انجام دهد. از آن پس روزها زنده شدند و هر دیدار مجازی با نمایشنامهنویس در پس تمرینات فشرده در طول هفته اوج لذت کار تئاتری بود.
🔸چهار ماه تمرین مداوم به سرعت برق گذشت. فیلمبردار گروهمان آماده بود تا برای دو ساعت و با حفظ تمام شرایط بهداشتی کار را ضبط کند. در این دو ساعت، سه دوربین به صورت همزمان تمام جزئیات اجرای شیرین را در حافظه خود ثبت کردند.
🔸در آبان ماه ۱۳۹۹ «دختری با روبان سرخ» به یاد همه قربانیان سیاسی و قتلعام زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ منتشر شد.
🔸گرچه هر دو ما از ابتلا به کووید ۱۹ در امان نماندیم و ماهها با عوارض آن دستوپنجه نرم کردیم، اما این بیماری نتوانست ما را در چنگال خود محبوس کند و همچنان شیرین بعضی روزها با خود جملات این نمایشنامه را زمزمه میکند: «بهش گفتم که فکر ابرا نباشه، به پشتشون فکر کنه، به آسمون پرستاره، به شبهایی که از هجوم نور انگار آسمون داره رو سرت خراب میشه، به ستاره سها که تو گفته بودی که اونجاس رو گردهی دباکبر یکی مونده به آخر نزدیک دمش…»
مهرداد خامنهای