🔸برای نمایش «یک خاطره، یک مونولوگ، یک فریاد و یک نیایش» همگام با جنبش جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان در سال ۱۳۹۴ فراخوان عمومی دادیم. جمعی از اهالی شهر تهران همزمان با شصتوسه نقطه دیگر در جهان قرار بود همبستگی خود را در این نبرد بر صحنه تئاتر نشان دهند. مهم نبود که بازیگر باشند یا اساسا ربطی به تئاتر داشته باشند، مهم همگامی در این مسیر بود.
🔸در روز آشنایی با داوطلبان و همفکران، جوانی حدود بیستوپنجساله، بلندقد و لاغر با تهریش وارد شد. در دل گفتم پایگاه مقاومت بسیج سر کوچه هم نماینده ارسال کرده است. پسر جوان قطعهای را خواند، پر از ادا و اطوارها و اغراقهای بیخود. صادقانه به او گفتم: «آنقدر برای اجرای یک متن ساده چشم و ابرو میآیی که من فکر میکنم مشکل سلامتی روان داری و اصلا به متن توجه نمیکنم.» گفت: «آقا شما بگید اشکال من چیه من تمرین میکنم اگر دفعه بعد رفع نشده بود به جای بازیگری یک گوشه دیگر این کار را میگیرم.» ایرادهایش را گفتم. دفعه بعد آمد، همه اشکالات را رفع کرده بود و ماند. پس از آن در نمایش ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگی، پس از آن در هملت ایوو برشان و بعد مترسک بیضایی، شازده کوچولو اگزوپری و اما گلدمن شیرین و آموزگاران یلفانی و تا همین آخری در ماه عسل ساعدی و …
🔸تا اینجا که به کار بازیگری و تئاتر مربوط میشود مسئله خاصی نیست که هنرپیشهای یا عضوی در یک گروه تئاتری جا بیافتد و بماند. اما مسئله ما فقط تئاتر نبود. نود درصد افرادی که با ما همکاری میکنند بنا به ماهیت فکری گروه اگزیت وارد آن میشوند چرا که نه تنها نان و آبی برایشان ندارد بلکه بعید نیست که باعث گرفتاری ایشان هم بشود. اما این جوان مورد نظر من با آن که میدانست گروه چگونه است و موقعیت آن به چه شکل است هرگز نه وارد بحثهای سیاسی میشد، نه از خود دودلی نشان میداد و نه در انجام مسئولیتهایش کوچکترین غفلتی میکرد. متوجه شدم که او بسیار هم مذهبی است، نماز و روزهاش قطع نمیشود، لب به مشروب نمیزند، در ایام محرم میرود سینهزنی و کل خانوادهاش هم اینکاره هستند. 🔸یک روز چند سال پیش به من پیغام داد که نمایشنامه آموزگاران را برایش بفرستم. به شوخی گفتم: «کتاب دعا کم آوردی حالا آموزگاران میخوانی؟» گفت: «نه آقا، ما مخلص آقا یلفانی و سلطانپور هستیم.»
🔸چند سال بعد شروع به تمرین آموزگاران کردیم. یک هفته مانده به فیلمبرداری آبلهمرغان شدید گرفت، از جایش تکان نمیتوانست بخورد. به او گفتم که فیلمبرداری را نمیتوانم عقب بیاندازم و به جایش بازیگر جایگزین میآورم. گفت:«باشه آقا، اما اگر تا روز فیلمبرداری تونستم از جام پاشم میشه بیام؟» گفتم:«باشه.» اما قضیه به این سادگی نبود. مرضش مسری بود و پا شدن او دلیل کار کردنش با بقیه نبود. اما شیرین گفت: «نه. اگه بچهم بتونه سر پاش بایسته، من برایش اتاق قرنطینه با ماسک و دستکش آماده میکنم که بتونه بیاد.» روز قبل از فیلمبرداری خودش را به تمرین نهایی رساند. داغان داغان با صورتی پر از زخم. به شیرین یواشکی گفتم این بچهات با این وضع که جلوی دوربین نمیتونه بره. گفت: «تو صحنهات رو میخواهی بازی کند، من با گریمور صحبت میکنم، بقیهاش هم تو کاری نداشته باش!»فیلمبرداری خوشبختانه در خانه خودمان بود. شیرین برایش یک اتاق مجزا آماده کرد که در آنجا استراحت کند و آماده صحنههایش شود.به هر شکلی بود کارش را تا آخر با کمک بقیه گروه انجام داد.
🔸همه اینها را گفتم تا به اینجا برسم که مرام انسانها در حرفهای دهانشان نیست بلکه در عملشان است. به ظاهرشان نیست، در باطن آنها است.من روی این فرد قسم میخورم حال هر عقیدهای که میخواهد برای خودش داشته باشد.
مهرداد خامنهای
📷 توضیح عکس: از پوستر نمایش «یک خاطره، یک مونولوگ، یک فریاد و یک نیایش» - گروه تئاتر اگزیت، بهمن ۱۳۹۴، تهران