14 Oct
هتل تریم


🔸 سال ۱۹۹۱ مصادف بود با ورود خیل عظیم پناهجویان از کشورهای مختلف به شهر بلگراد که شهرداری آن می‌بایست تا زمان رسیدگی به پرونده‌‌های افراد به همه متقاضیان اسکان موقت می‌داد.شهرداری دچار بحران شده بود و در مرحله اول دو هتل بزرگ جنگلی به آنها اختصاص یافت. در همین زمان می‌بایست پایان‌نامه کارگردانی فیلم مستندم را می‌ساختم. از برکت حضور همیشگی هموطنان پناهجو و دوستی با آنها توانستم از درون این بحران نگاهی به وقایع داشته باشم و از چندوچون قضایا و شرایط واقعی آن آگاه شوم. بر همین اساس سناریو‌یی نوشتم به نام «هتل تریم» با تمرکز بر روی کودکان خانواده‌های پناهجو که گاه سال‌ها باید منتظر جواب می‌ماندند و بلاتکلیف دوران بسیار سختی را می‌گذراندند، و آن را به دانشگاه و استاد مربوطه ارائه کردم .

🔸 قرار شد که با توجه به وضعیت روز این فیلم تولید مشترکی باشد بین دانشگاه و تلویزیون بلگراد که در بخش مستند شبکه یک پخش شود.با یک تیر دو نشان بود. هم کار امتحانی دانشگاه بود و هم اولین کار حرفه‌ای‌ام برای تلویزیون. از این بهتر نمی‌شد.فیلم را یک هفته‌ای با اکیپی قدر ساختیم و صبح سوم اکتبر ۱۹۹۱ نسخه اصلی «بتا»ی فیلم را برای پخش برداشتم که به تلویزیون ببرم.گفتم در راه بنزینی هم به باک فورد فالکون ۱۹۶۴ بیچاره‌ام (که قبلا وصفش رفت) بریزم. همین‌طور یک کیف کوچک پاسپورتی سامسونایت چرم که یادگار پدرم بود را برداشتم و داخلش یک دفترچه کوچک و قلم و دفترچه دانشجویی‌ام را گذاشتم و راه افتادم.نزدیک مرکز شهر در پمپ‌بنزین ده لیتر بنزین زدم و رفتم داخل کیوسک که حساب کنم. وقتی برگشتم و سوار ماشین شدم دیدم که خبری از نسخه فیلم و کیف پاسپورتی نیست.

🔸 بلافاصله فهمیدم که سارقی پلاک خارجی (چکسلواکی) ماشین و کیف پاسپورتی سامسونایت و یک قوطی عجیب فیلم «بتا» را دیده و همه را به هوای مارک و دلار و چیزی به‌دردبخور از یک توریست در حال گذر برده است. و عجب به کاهدان زده بود و تنها دانشجوی مفلسی را در اولین کار حرفه‌ای‌اش بدبخت کرده بود. قطرات عرقی سرد را بر بدنم احساس می‌کردم و یک راست به خانه امن چندین ساله‌ام، دانشکده هنرهای دراماتیک رفتم و در توهم این که دوباره همه چیز را از نو بسازم در دفتر رئیس استودیو فاجعه را بازگو کردم تا حداقل در فرصت یک هفته باقی مانده برای امتحان چیزی سرهم کنم و سال را رد نشوم.

🔸 با تمام همدلی‌های رئیس استودیو تا یک ماه آینده امکانی برای فیلمبرداری مجدد نبود. به همین سادگی یک سال تحصیلی را رفوزه می‌شدم و بی‌لیاقتی خود را در همان قدم اول حرفه‌ای‌ام برای همه به اثبات می‌رساندم. شاه‌مات که می‌گویند همین است. مغزم کار نمی‌کرد و احساس گرسنگی و ضعف می‌کردم. سوار ماشین شدم و فکر کردم گور پدر همه چیز می‌روم در رستوران یک غذای حسابی می‌خورم و بدبختی‌‌ام را تنهایی جشن می‌گیرم. 

🔸 دو روز بعد ساعت حدود دوازده ظهر بود که تلفن زنگ زد، رئیس استودیو بود، بدون مقدمه گفت یکی از همکاران استودیو رفته بوده بازار لوازم دست‌دوم فروشی شهر و فیلم من را آنجا پیدا کرده است. و گفت فیلم را ده مارک خریده است اگر می‌توانی پولش را بده و فیلم را از او بگیر!ده مارک، ده مارک. و این همه آن چیزی بود که زندگی یک دانشجوی کارگردانی را یک شبه می‌توانست زیرورو کند.

 مهرداد خامنه‌اى

نظرات
* ایمیل در وب سایت منتشر نخواهد شد.
I BUILT MY SITE FOR FREE USING