🔸با ع.ع از طریق دوستی قدیمی در تهران ارتباط گرفتیم. او کشاورزی چپگرا است در گیلان که به شعر و ادبیات علاقه دارد و باب صحبت را در همان لحظات اول آشنایی با اشاره به همین مطلب آغاز میکند.ع.ع: من از دوران مدرسه به ادبیات علاقمند بودم. نمره همه درسهای من صفر، ولی ادبیات نه، پانزده - شانزده. یک بار هم هفده گرفتم.او اصرار عجیبی دارد که فارسی را بدون لهجه گیلکی و سلیس صحبت کند. به رودسر میرسیم. تابلو مطب پزشکی را نشان میدهد.ع.ع: این آقای دکتر بسیار عالی است. فرای دانش خود تجویز میکند. یک دکتر تجربی هم در اینجا هست که از همه شهرهای گیلان برای خاشواگیران* نزد او میآیند.
🔸او ما را به سمت محلی که قرار است در آنجا ساکن شویم هدایت میکند و توصیه نهایی را یادآور میشود.ع.ع: شما اجازه بدهید که من گَپ بزنم و محیطی عاطفی درست کنم. اینطور بهتر است.وارد پسکوچهای سنگفرش میشویم که محل مورد نظر در انتهای آن است.م. ق مدیر مدرسه ابتدایی است. کشاورزی هم میکند. از کودکی بر روی زمین با پدرش کار میکرد. خانهاش را خودش ساخته است و برای کمک خرجی خانوادهاش طبقه بالای خانه را کرایه میدهد. با هم دست میدهیم و دست بزرگ و زمختش را محکم در دستانم فشار میدهد. با شرم به شیرین نیم نگاهی میکند.
🔸م.ق: خوش آمدید آبجی. بفرمایید. ما همکار هستیم تعارف نکنید.این محل برای ما ایدهآل است. یک طرف دریا و یک طرف کوه. در همسایگی خانوادهای فرهنگی.به او گفتیم که میخواهیم طولانی مدت منزلش را اجاره کنیم. م.ق هم انگار از ما خوشش آمد و قرار شد مستاجر او باشیم. به صورت شفاهی با هم بر سر مبلغی توافق کردیم. م.ق: تا هر زمان که خواستید این خانه در اختیار شما دو نفر است و فکر کنید که خانه خودتان است.
🔸ع.ع موفق شد که «محیط عاطفی» مورد نظرش را به وجود آورد. هر وقت از آن حوالی رد میشود حتما به ما سر میزند و شعرهای جدیدش را برای ما میخواند. با اصرار مکرر من اشعار گیلکیاش را هم رو کرده است ولی متاسفانه دیگر آن جملات فارسی خاص ابتدای آشناییمان را از او نمیشنویم. خودمانی شدهایم.
🔸یازده سال از آن تاریخ گذشته است و بسیاری مسائل در این مملکت تغییر کرده است اما م.ق بر سر حرف خود ایستاده است.
*خاشواگیران: کسی که کارش درآوردن تیغ ماهی گیر کرده در گلو است
مهرداد خامنهای