🔸تابستان سال ۱۳۹۱ از نروژ به مادرم در ایران زنگ زدم و گفتم: دارم فکر میکنم یک کار نمایشی خانمان برانداز در مورد زنان با هم در تهران انجام بدیم. هستی؟گفت: آخ جون. من که هستم. فقط پدرت رو چه کار کنم؟گفتم: همون کاری که ۴۰ ساله میکنی. بهش چیزی نگو.کلی خندیدیم و من شروع کردم به آمادهسازی مقدمات کار.
🔸با مادرم به سه بازیگر خانم دیگر برای این کار نیاز بود.با یک خانم بازیگر ایرانی که در بروکسل با او آشنا شده بودم و میدانستم در آن زمان در ایران است تماس گرفتم و موضوع را با او درمیان گذاشتم. سرضرب قبول کرد. میماند دو بازیگر دیگر. از طریق دوستی که در هند معماری میخواند با شیرین آشنا شدم که در مقطع فوق لیسانس حقوق بینالملل در تهران درس میخواند. آن دوست مشترکمان دربارهاش به من گفته بود که اصلا کار او اخلال در نظم عمومی است. با او تماس گرفتم و موضوع را توضیح دادم. گفت اگر با امتحاناتش تداخل نکند مشکلی ندارد و حتی یک دوست دیگرش را هم معرفی کرد که همکاری کند.
🔸گروه جور شد. میماند اجازه نویسنده. برایش ایمیلی نوشتم و جریان را توضیح دادم. فردای آن روز با شوق و ذوق پذیرفت و کلی دعای خیر جامعه نسوان را بدرقه راهم کرد.رفتم تهران و تمرینها را شروع کردیم. یک ماه تمرین کردیم و زمانی که کار سرپا شد دوباره برگشتم نروژ تا خانمها به کارشان ادامه دهند و من هم دو نمایشی را که از قبل در حال تمرین بودم به روی صحنه ببرم و برگردم.
🔸دیماه به ایران برگشتم و کار را تا بهمنماه آماده اجرا کردیم.اجرای اول را در ۲۵ بهمن برای جمعی از روانشناسان و مددکاران اجتماعی که به طور روزمره با زنان کار میکردند اجرا کردیم. عکسالعملها عموما توأم با شوک بود.اجرای بعدی برای زنان آسیبدیده بود و برعکس افراد حرفهای سری اول، بسیار مثبت و باز با کل مسئله برخورد کردند و نشان دادند که در مقام برقراری دیالوگ چند قدم از روانشناسان و مددکاران خود جلوتر هستند. اجراهای بعدی در خانههای علاقمندان و به مسئولیت خودشان بود، ما فقط اجرا میکردیم و پس از اجرا بحث و گفتگو داشتیم.
🔸در تمام این اجراها نه مسئله خاصی پیش آمد و نه آسمان به زمین آمد.مادرم گل سرسبد اجراهایمان بود. خانمی مسن که آزادانه حرف میزد و در واقع سپربلای همه ما بود.
مهرداد خامنهای