🔸تصمیم گرفتیم برای ترجمه نمایشنامهای به فارسی، با زندگی در فضای روستایی مشابه هرچه بیشتر به واقعیت زبان و فرهنگ مردم نزدیک شویم. این بهانه خوبی بود ولی خوب واقعا ربط چندانی به موضوع نداشت.
🔸خانوادهای روستایی در گیلان تکاتاقی در محل زندگیشان به ما اجاره دادند. آنها گاوداری داشتند و همچون اکثر روستاهای شمال حیاط پر بود از مرغ و خروس و انواع تولیدات محلی. انواع اهلی نشده برخی حیوانات نیز همچون شغال و پیچهشال شبها مهمان حیاط ما بودند. خانم کبری به عنوان صاحبخانه در کنار همسرش حسین آقا در سخاوتمندی نمونه بودند. سهمیه ثابت تخممرغ، شیر، خامه و هر چه که تولید خانگیشان بود را برای ما کنار میگذاشتند. کبری خانم وقتی میدید سر ما به کار گرم است، از غذایی که میپخت سهمی هم به ما میداد و وقتی از او تشکر میکردیم میگفت: بو داره! من زیاد درست میکنم. کار میکنید! کار خوبه.
🔸پسر خانم کبری دانشجوی مهندسی برق در دانشگاه گیلان بود و کنجکاویاش در مورد کار ما باعث شد تا از سیر تا پیازمان را دربیاورد. دستبهقلم خوبی هم داشت و در مورد داستانهایش با هم مفصلا صحبت میکردیم. همین شد که او دست ما را گرفت و به کتابخانه محل برد تا برای اهالی کلاس تئاتر بگذاریم و تا سرمان را چرخاندیم دیدیم که با چندین نوجوان ریز و درشت مشغول تمرین تئاتر هستیم. همه چیز عالی بود تا این که پروژهای را در خارج شروع کردیم. برای کار بر روی این پروژه به اینترنت پرسرعت نیاز داشتیم تا با همکارانمان ارتباط تصویری برقرار کنیم. با کمک پسر همسایه توانستیم آن را در منزل برپا کنیم و همه مشترکا از آن استفاده میکردیم. همه چیز خوب بود تا اولین جلسه اسکایپ ما با همکاران خارجیمان. پس از آن جلسه خانم کبری که زبان خارجی عجیب و غریبی در خانهاش به گوشش رسیده بود شک کرد که نکند ما جاسوس هستیم و نکند در خانه او مخفی شدهایم! البته مستقیما به رویمان نمیآورد ولی از طریق پسرش و با تغییر رفتار محسوسش متوجه شدیم که سخت نگران است و هر چه به پسرش توضیح دادیم به خرجش نرفت و ما در آرامش از آنجا رفتیم.
🔸رها کردن خانه کبری خانم باعث نشد که نوجوانان مشتاق آن محل را نیز رها کنیم و به کارمان با آنها ادامه دادیم. همین نوجوانان داستانهای پرشور شکسپیر و ایبسن را به خانههایشان بردند و از جمله به خانه کبری خانم و حسین آقا. کبری خانم کمکم متوجه شد که زبان خارجی تنها برای جاسوسی نیست. اما زمانی که ترجمه نمایشنامهمان را به او و روستایش تقدیم کردیم و پسرش وقایع آن را که شباهت بسیار به زندگی خود او داشت برایش خواند، دلش گرم شد و خیالش راحت شد که ما جاسوس نیستیم. محبت سرشار او به ما بازگشت. پیغام داد که با کمک همسرش حسین آقا میتوانیم اتاقی مستقل در گوشه باغشان بسازیم و با آنها زندگی کنیم. شاید این بهترین جایزه به یک نویسنده «خارجی» بود.
مهرداد خامنهای